کلا پیشنهاد هست اگه دوست دارید که خوبه اگرم نه که هیچی:دی
اینم آدرس وب:شینوبی های بازیگوش!
پ.ن:این پست بعدا پاک میشه!
همونطور که میبینید وبلاگ داره شروع به کار میکنه پس خالی از لطف نیست که از همین حالا دست به کار شیم و شروع به فعالیتهای ادبیمون کنیم! برای شروع، من یه ایده دارم که چند وقتی هست تو ذهنمه و حالا تصمیم گرفتم تو این وبلاگ، عملیش کنم.
موضوع ایده اینه که، برای یه ساعت هم که شده، به شخصیت یه فرد فکر میکنید و سعی میکنید یه آیندهی واقعی برای اون فرد تصور کنید. بعد، این آیندهای که برای اون فرد در ذهن دارید رو، مینویسید. به شکلی که قابل باور باشه و کاملاً با شخصیت اون فرد همخونی داشته باشه و بدونید که رسیدن به اون آینده، از فرد مورد نظر بعید نیست.
حالا اینجا تو وبلاگ، شیوهی کار چهجوریه! اول یه قرعهکشی انجام میشه. برای مثال من شمارهی سه رو واسه یاسی در نظر میگیرم و فقط خودم از اینکه یاسی شمارهی سه هست مطلعم. بعد یه نفر از شما، بدون اینکه بدونه شمارهی سه کیه، شمارهی سه رو انتخاب میکنه. اون فرد باید یه داستانک در مورد آیندهی یاسی بنویسه. اینطوری در آخر، هر پنجنفرمون، آیندههای همدیگه رو به صورت داستان نوشتیم.
چیزایی که مینویسید، بهتره حالت داستانی داشته باشن اما نباید خیلی تخیلی و خارج از واقعیت باشن. مثلاً داستانی که من خودم نوشتم، چیزی هست که تا حدی محاله ولی امکان وقوعش هست و اینطور نیست که موضوعش کاملاً تخیلی باشه. داستانکهاتون میتونه طنز باشه، میتونه جدی. بستگی به سلیقهی خودتون داره.
و اما قرعهکشی...
شما (جاوید، حمید، سارا، کاوه، یاسی) از بین شینوبیهای زیر، یه شینوبی رو انتخاب میکنید و بعد من بهتون میگم این شینوبی کیه. بعد شما آیندهی اون فرد رو مینویسید و تو وبلاگ میذارید. شینوبیها نویسندههای خود وبلاگن و اشخاص دیگهای نیستن. بهتره بین آپهاتون هم یه روز فاصله باشه تا همهی داستانها رو وقت کنیم بخونیم.
۱. شینوبی 1306
2. شینوبی 18
۳. شینوبی 99
4. شینوبی 131313
5. شینوبی 78932
(براتون آف میذارم که چه شمارههایی هستید تا خودتونو انتخاب نکنید. فقط مشکل اینجاست که من نمیدونم چطوری به کاوه خبر بدم. اگه ایمیلتو بدی، میل واسهت بفرستم خوب میشه.)
من برای نمونه آیندهی سارا رو نوشتم. پس شما دیگه آیندهی سارا رو ننویسید. :دی
اینم از آیندهی سارا خانوم...
دود سیگار پیچ و تاپخوران مسیری نامعلوم را در هوا طی میکند و پس از مدتی محو میشود. زیبا بود. محو شدن تدریجی دود همیشه در ذهنش تداعیکنندهی روزهای خوشی بود که در کنار دوستانش میگذراند. هیچچیزی بیشتر از گرمای دود سیگار و گمشدن دود در هوا به او آرامش نمیداد. همیشه پیچتابهایی که دود به کمر خود میداد و به نرمی ناپدید میشد، جرقهای در ذهنش میزدند و طرحی تازه برای نقاشیای نو، در ذهنش نقش میبست. آنوقت بود که تا چند روز، دست از خواب و خوراک برمیداشت و تمام روزش را پشتِ بومِ سفیدی که کمکم رنگ و زندگی میگرفت، میگذراند.
از نقاشی لذت میبرد! به همان اندازه که از دود سیگار و موسیقی لذت میبرد. بارها شده بود درحالی که سیگار گوشهی لبش بود، قلم به دست میگرفت و هماهنگ با آهنگ سخت و خشن متال، طرحی میکشید که برق متاثر شدن را در چشمان اطرافیانش پدید میآورد. گاهی هم با ملودیهای ملایم، نقاشیِ آبرنگی لطیفی میکشید که نگاهکردن به آن، به هرکسی آرامش میداد.
نقاشیهایش همیشه متفاوت بودند. همه این را به او میگفتند. دقیقاً نمیدانست چرا اما نقاشیهایش میتوانستند آدمی را از اوج عصبانیت، به اوج آرامش برسانند یا برعکس، روحیهی لطیف شخصی را در آن واحد، تبدیل به روحیهای پرخاشگر و عصبی کنند. عجیب بود اما انگار نقاشیهایش جادو میکردند! در طول بیست و پنج سال زندگیاش هیچگاه ندیده بود نقاشیای بتواند استاد تخس دانشگاه را وادار سازد که با اولین نگاه، نمرهی کامل به نقاشیای بدهد. همیشه تنها کسی که نمرهی کامل میگرفت، خود او بود و همیشه استاد میگفت: «هیچ نقاشیای به اندازهی نقاشیهای تو در عمق جانم نفوذ نمیکند!»
آری! نقاشیهای او بر روی احساسات آدمی تاثیر میگذاشتند. این مسئله به خودی خود طبیعی مینمود. برای مثال اگر شخصی که روحیهی آرام و طبیعتدوستی دارد، به خاطر دعوا با یکی از دوستانش، ناراحت شده باشد، با دیدن نقاشیِ فوقالعادهای از منظرهی طبیعت، به وجد میآید و برای چند دقیقه، ناراحتیاش را فراموش میکند؛ اما نکتهی متفاوت نقاشیهای او این بود که احساسی که در فرد به وجود میآوردند، دائمی بود و به راحتی از بین نمیرفت.
به هرحال، این هنر او بود و به آن عشق میورزید. خودش نقاشیهایش را با روحیهای سرشار از احساساتی مرتبط با آن نقاشی میکشید و تمام استعدادش را برای بهتر کشیدن نقاشی به کار می برد. شاید به همین دلیل بود که میتوانست دیگران را متاثر کند.
اطرافیان نزدیکش لقبِ سارای خونینقلم بر روی او گذاشته بودند! با یادآوری این اسم خندهاش گرفت. امان از دست این درنشانیها! به عمرشان نتوانسته بودند اسمی انتخاب کنند که کلمههای خشونتآمیز در آن نباشد. گرچه همهشان از مهربانی سرشار بودند! ولی جز جداییناپذیرشان کلماتی نظیر خون و جنگ و شیطان و از این دست کلمات بود.
چند سالی میشد که از سایتِ محبوب دوران نوجوانیاش، درن شانفنز، بیرون آمده بود. تمام دوستانش کمکم از سایت رفته بودند و او هم ـ حتی اگر شده به خاطر بالا رفتن سنش ـ چارهای جز رفت نداشت. چون مسلماً وجود دختری بیست و پنج ساله در جمع بچههای دوازده تا نوزده ساله، کمی ناهنجار مینمود. اما هنوز دوستیاش را با اعضای زمان خودش حفظ کرده بود و همان دوستان بودند که این اسم اعجابانگیز را برایش انتخاب کرده بودند.
دیگر فکر کردن کافی بود! ازروی نیمکت بلند شدم و قدمزنان، به طرف در خروجی پارک رفت. خانهاش در طبقهی دوم آپارتمانی نزدیک به پارک بود. خانهای نقلی با همسایههایی مهربان. به خانهاش عشق میورزید. هروقت هوس کشیدن نقاشی در هوای آزاد به سرش میزد، کلهی سحر از خواب بلند میشد، جامدادی و کاغذش را برمیداشت و به پارک باصفای نزدیک خانهاش میرفت. زندگی خوب و آرامی داشت. هنوز ازدواج نکرده بود و تصمیم انجامش را هم نداشت. خوشبحت بود و از تنهایی لذت میبرد. دوستانی داشت که در مواقع لازم، او را از تنهایی در میآوردند. آزاد بود و آنطور که دوست داشت زندگی میکرد و نیازی به تشکیل خانواده، در خود حس نمیکرد.
از پارک خارج شد. صدای قدمهایش در بین صدای ماشین و موتور گم میشدند. برای رفتن به خانهاش نیازی به استفاده از وسیلهی نقلیه و سوراخکردن لایهی اوزون و ایجاد سر و صدا و استفاده از بنزین و سوخت، نبود. خانهاش درست روبروی پارک قرار داشت و برای رسیدن به آن، فقط کافی بود از پل هوایی بگذرد.
حس و حال بالارفتن از پلهها و طی کردن مسیری دو برابر مسیر خیابان را نداشت. تصمیم گرفت به جای ضایعکردن زمانِ خود با گذشتن از پل هوایی، از خیابان عبور کند. هنوز پایش را کاملاً روی آسفالت خیابان نگذشته بود که ناگهان صدای سوتی متوقفش کرد. لعنت! باز هم پلیسهای مزاحم. به جایی که صدای سوت از آن به گوش رسید نگاهی انداخت. اشتباه کرده بود، پلیس نبود بلکه پسربچهای بود که با دمیدن درون سوتش، یا سعی بر اذیتکردن دیگران داشت، یا ایجاد تفریحی نه چندان سالم برای خود. به هرحال از اینکه پلیسی نبود تا جلویش را بگیرد خوشحال شد. همیشه صدای سوتها مشابه بود اما مهم زنندهی متفاوتشان بود. زنندهی این سوت اجباری برای گذشتن از پلهوایی برای او ایجاد نمیکرد.
با خیال راحت از خیابان گذشت و به خانه رفت. خوشبختانه آسانسور درست شده بود و نیازی به استفاده از پلهها و خستهکردن خود نداشت. زندگی در این عصر آسان بود. میتوانستی با نهایت تنبلی، به زندگی خود ادامه دهی و جز اندکی فربهشدن، ضرری نمیکردی!
وارد خانه شد. طبق معمول، اولین جایی که نظرش را به خود جلب کرد، میز کارش بود. همیشه یکی از بزرگترین ترسهایش این بود که نقاشیهایش، قبل از تمام شدن، بلایی بر سرشان بیاید!
(نکته: این داستان کامل نیست. فردا ادامهشو میذارم.)

ببینید من می خوام این عکس یه فیلتره سبز روش بیفته یعنی رنگ حاکم به جای نارنجی بشه سبز(حالا اگه تصویب شد رنگ سبز رو خودم میدم به کسی که می خواد قالب بسازه)
یه چیز دیگه من اصلا دوست ندارم توی قالب مسایل تبلیغاتی مطرح بشه مثل همین پارس تم و این صحب ها!اونام حذف بشه بهتره.
اینم یه وبلاگ که می خوام ببینیدش(حالت خوب و ساده ای داره به نظرم به شینویی های بازیگوش هم میاد:دی فقط تنها مشکلش رنگ نارنجی جیغیه که کل قالب رو تسخیر کرده):
اگه بتونیم این رنگ نارنجیو عوض کنیم و یه کم تنوع رنگ بدیم به قالب خیلی خوب میشه! اگرم نشد از همون عکس بالا استفاده می کنیم اونم به شرطی که رنگش سبز بشه(سبز های مختلف)
اگر موافقید بگید نظری انتقادی چیزیم هست بگید!
اگر کسی عکس یا حالت خاصی مد نظرش هست تو همین پست بذاره و توضیح بده!
با تشکر
پ.ن:این پست بعد از تصمیم گیری برای قالب حذف میشه!
پ.ن۲:در پست قبلی نظر بدید!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خب دوستان مهدی جان زحمت کشید و عکس رو سبز کرد:

خب این عکس برای هدر هست خیلی عالی شده!
برای خود قالب یا همون پس زمینه و چارچوبش هم از دو سه درجه تیره تر از این سبز استفاده بشه خوبه!
الی و یاسی آخه نارنجی یه جوریه:دی سبز خیلی با نشاط و ایناست کلا خیلی حال میده:دی
بازم نظر جمع مهمه(نظر جمع=نظر من
)در غير اين صورت مجبور مي شم از چماغ و اين جور ابزار آلات استفاده كنم![]()
اما جدي توصيه ي من استفاده از سبز هاي مختلف براي ساختن قالب هست باز هم نظر جمع محترمه!
اگرم صحبتي داريد بگيد تا تصميم آخر رو بگيريم براي قالب!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خب دوستان با زحمت و مشقت فراوان با برنامه ی پینت به این عکس یه روحی بخشیدم البته نصفه نیمه!
ببین مهدی جان یه چیزی تو این مایه ها خوبه الان کلش سبزه از رنگ های مختلفی تو همین مد باید استفاده بشه تا قشنگ بشه زرد های مختلف سبز های مختلف سبز زرد های مختلف و ... هر چی بیشتر رنگ ها پراکندگی داشته باشن تصویر قشنگ تر میشه بیشتر هم می تونی تو رنگین کمان های دایره ای مانور بدی! خلاصه دستت درد نکنه!

خب این با پینت هست و کیفیتشم افتضاحه و همنطور که گفتم فقط برای تست هست و شکل نهایی نیست!
یه همچین چیزی اگه درست بشه خوب میشه!
خیلی ممنون!
پ.ن:بنده ای دی اس ال ام تموم شده و خودمم نمی تونم کاریش کنم تا ۲۴ مهر نمی تونم زیاد بیام نت واسه همین هر کاری داشتم میام این جا می گم و نظراتونو می خونم چون بیشتر وقتا که آن می شم هیچکس نیست!بازم شرمنده!
پ.ن۲:بازم می گم این پست حتما بعد از ساخته شدن قالب حذف میشه نگرانش نباشین می دونم خیلی قاطی پاتی شده!:دی
توی لینکهاش یه انجمن دیدم. البته وبلاگ هستها فروم نیست. انجمن داستانی چوک. بد نیست یه نگاهی بهش بندازین. اونجا نویسندهها داستانهاشون رو نوبت به نوبت میذارن تو وبلاگ که اعضای وب بیان نقد کنن. داستانهای اونجا رو هنوز نخوندم ولی به وبهای اعضاش که سر زدم مشخص بود بیشترشون یا دانشجو بودن یا ادبیات خوندهن.
البته داستان بچههای خودمون از بعضیهاشون قویتره. مثلا من وب داستان داستان داستان یکی از داستانهاش رو خوندم خب بد نبود. ولی خب داستانهای کاوه و الهه رو صد برابر اینا دوست میدارم :ایکس
اینا رو گفتم که با وبهای ادبیات داستانی یه آشنایی پیدا کنیم. به خاطر اینکه هنوز وبلاگ شکل واحدی به خودش نگرفته و معلوم نیست ما میخوایم چی بنویسیم. البته دل نوشتهها و اینها که جزو کار هستن ولی خب بد نیست یه هدف کلی هم داشته باشیم. حالا شما برین با این وبها یه کم آشنا بشین ببین تریپ چیه.
البته من زیاد حوصلهی محدود شدن ندارمها. :دی
پ.ن. بابای (کپی رایت بای الی :دی)
کپی رایت میخوای یاسی؟ دلتو خوش نکن. نمیدم. ![]()
سلام به همگی! بالاخره بعد از سالها تلاش، یکی از اعضای اکیپمون این جرئت رو تو خودش پیدا کرد که بیاد و این خراب شده رو آپ کنه. و بــــــــــــــــــله، این فرد کسی نیست جز الهه که من نمیدونم اگه این الهه نبود کی میخواست استارتونو بزنه. ![]()
خب، من هیچوقت عادت ندارم تو نوشتههام مقدمهچینی کنم چون به نظرم مقدمهچینی بیشتر به خاطر اینه که متن نوشتهات رو با تکیه به اون مقدمه بنویسی و من هیچوقت نوشتههام اونقدر سنگین نبودن ـ یا بهتر بگم نوشتن انقدر برام سخت نبوده
ـ که نیازی به یه تکیه گاه داشته باشم اما الان که اومدم این صفحهی ارسال متن بلگفا آنچنان هنگ کردم که تا ده صفحه فکر کنم باید مقدمهچینی کنم. ![]()
دنیای مجازی دنیای بزرگیه. شاید در همون حد دنیای واقعی! دوستیهای زیادی تو این دنیا شکل میگیره، دوستی ما هم یکی از دوستیهای این دنیاست. ننه درن شان بود که باعث شد خیلیها که علایق مشابهی دارن، با هم دوست بشن. ولی همیشه مسئلهی بغرنجی که این وسط بوده، ترک کردن سایت به خاطر دلایل مختلفه که باعث میشه این دوستیها تا حد زیادی کاهش پیدا کنن.
حالا این وبلاگ که فعلاً نامی ندارد زده شده، تا چند نفر که قصد کمرنگ شدن تو درن شان فنز رو دارن و از محیط اونجا خسته شدن، بیان اینجا و مثل قبلاً با همدیگه بحث کنن و خوش باشن. بدون هیچ وظیفه و مسئولیتی. یه وبلاگ برای دور هم بودن و پرداختن به بحثهای مختلف بدون نگران بودن برای اینکه بحث بیمحتواست یا نظرش تکخطیه و این حرفا.
اینجا واسه اینه که بدون داشتن هیچ حس مسئولیتی، بتونیم در کنار هم باشیم و دوستیمون رو حفظ کنیم. و کلاً تو یه جمله، اینجا وبلاگ اکیپ عزیزمونه. ![]()
حالا یه ذره از این مقدمهی بوقی بیام بیرون برم سر اصل مطلب.
همینطور که ملاحظه میفرمایید، این وبلاگ فعلاً نام ندارد! که به دلیل هنگیدن مغزهای نویسندههای بیمغزشه. (البته به استثنای خودم ها!
) قرار بود یه کنفرانس بذاریم تو مسنجر که فکرامون رو بریزیم رو هم و یه اسم انتخاب کنیم اما ماشاا... همهتون انقدر خرخونید که بعد از هزار سال هم پیش نمیاد که همه با هم آن شید. ![]()
از این رو (ادبیاتمو حال کنید!
) تصمیم گرفتیم بیخیال کنفرانس شیم (کی این تصمیمو گرفت که من جمع بستم؟
) و من همین جا یه پست بزنم تا نظراتمون رو در مورد اسم بگیم و تو در آخر به یه نتیجهای برسیم.
آیا دوست دارید اسم وبلاگتان ادبی باشد؟ آیا دوست دارید اسم وبلاگتان درن شانی باشد؟ آیا دوست دارید اسم وبلاگتان مسخره باشد؟ یک گزینه را انتخاب کنید و با ذکر مثال، در نظرات بگویید.
با تشکر!
نمایندهی یه مشت خل و چل! ![]()
پینوشت: یه نفر (ترجیحاً حمید) به کاوه بگه بلند شه بیاد. ![]()
پی پینوشت: آدرس وب یعنی چی؟
پی پی پینوشت: من هیچ وقت نفهمیدم معنی آیدی حمید چیه. Prince of honor amiri. سه ساله تو کفشم موندم این چه معنیای میده. این honor چیه که عین بختک افتاده رو آیدی حمید و حالا هم افتاده رو وب ما؟ ![]()
پی پی پی پینوشت: این حمید به نفع خودش یه قانونی وضع کرده. از کوچیک به بزرگ آپ کنیم. یاسی نوبت توئه بعدی. ![]()
پی پی پی پی پینوشت: بای! (کپی رایت بای خودم!
)
پی پی پی پی پی پینوشت: آها یادم رفت بگم. اون دو پست اول رو پاک نکنید واسه یادگاری. ![]()
پی پی پی پی پی پی پینوشت: دیگه واقعاً بای. ![]()
جاوید نامرد قرار بود من اولین آپو کنم ها! :d

